کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

 

ديدار چشم مستت ، چشمم توان نباشد

با چشم دل توان ديد ، روی تو ای نگارا

 

چشمم بشد زبانم ، راز دلم بگفتا

تاب سخن نباشد در پيش تو زبان را

 

گشتي چو آتش اي عشق، در قلب من فتادي

کز شعله اش توانم آتش زنم جهان را

 

در آسمان قلبم  گشتي تو نور خورشيد

بستي چو ديدگانت ، شب کردي آسمان را

 

خورشيد چون بخوابد ، شايد دو صد ستاره

آيد ولي نشايد  روشن کند جهان را

 

#منصور

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 20:50 توسط ******|

همیشه که نباید نوشت

سبد پر از رخت های چرک

خانه ی گردگیری نشده هم شعر است

شعری تلخ و ناتمام

از زنی که تمام شده است ...



# دنیا غلامی
وبلاگ شخصی شاعر:
www.bloodorange94.blogfa.com

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 10:10 توسط ******|

یک روز می‌آیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر لبریزم ولی چشم انتظارت نیستم

یک روز می‌آیی که من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین ، مست و خمارت نیستم

شب‌زنده داری می کنی تا صبح زاری می کنی
تو بیقراری می کنی ، من بیقرارت نیستم

پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد
گل میدهی ، نو می شوی ، من در بهارت نیستم

زنگارها را شسته‌ام دور از کدورت‌های دور
آیینه‌ای رو به توام ، اما کنارت نیستم

دور دلم دیوار نیست ، انکار من دشوار نیست
اصلا منی در کار نیست ، امن ام حصارت نیستم

زنده یاد دکتر افشین یدالهی

نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 0:47 توسط ******|

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنـده زاد و فـریبــا بمیــرد


شب مرگ، تنها نشیند به موجی
رود گوشـه ای دور و تنها بمیرد


در آن گوشه،چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غـزل ها بمیـرد


گروهی بر آنند کاین مرغ شیـدا
کـجا عاشقـی کرد؟ آنـجا بمیـرد


شـب مرگ از بیـم، آنـجا شتابـد
که از مـرگ غافـل شـود تا بمیرد


من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویـی به صـحرا بمیرد


چو روزی ز آغـوش دریا برآمـد
شبـی هم در آغـوش دریا بمیرد


تو دریای من بودی، آغوش وا کن
که می خواهد این قوی، زیبا بمیرد

 

استاد حمیدی شیرازی

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 12:44 توسط ******|

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است

که خبر می آرند، از گل وا شده ی دورترین بوته ی خاک

روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی ست

که صبح، به سر تپه ی معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان، چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من…

سهراب سپهری

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 14:30 توسط ******|

شب پیرمردی ست پیپ سیاهی در دست

لمیده بر کاناپه ی ستاره ای شکل

روزنامه ای به دست دیگر

که در ستون گمشده هایش

عکسی قدیمی ست

از دختری با چادری سپید و گلبرگ های مشکی

که جای اسمش خالی ست

از همان روز
روزی که رفتی

دیگران کاسه ی داغ تر از آش شدند

و دختری که کاسه ی داغ آش را
به شوق دیدن لبخندی
تزیین می کرد
گم شد
بین کاغذهای کاهی

کوچه مان اتوبانی ست از دلتنگی
که هر روز غروب
میانه اش ایستاده ای و
برایم دست تکان می دهی !...


# دنیا غلامی

وبلاگ شخصی شاعر:

www.bloodorange94.blogfa.com

نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 17:24 توسط ******|

 

تو با قلب ویرانه ى من چه کردی؟!
ببین عشق دیوانه ی من چه کردی

در ابریشم عادت آسوده بودم
تو با حال پروانه ى من چه کردی؟!

ننوشیده از جام  چشم تو مستم
خمار است میخانه ى من چه کردی؟!

مگر لایق تکیه دادن نبودم؟
تو با حسرت شانه ى من چه کردی؟!

مرا خسته کردی و خود خسته رفتی
سفر کرده! باخانه ى من چه کردی؟!

جهانِ من از گریه ات خیس باران
تو با سقف کاشانه ى من چه کردی؟

 

شاعر : زنده یاد افشین یدالهی

نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت ۱۴۰۰ساعت 2:9 توسط ******|


آخرين مطالب
» کلید
» 
» آب و آتش
» پاییز
» بزن باران
» دلِ تنگ
» گرگ
» پاییز دلها
» هجر و‌ وصل
» مناجات
Design By : Pars Skin