کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
ديدار چشم مستت ، چشمم توان نباشد با چشم دل توان ديد ، روی تو ای نگارا چشمم بشد زبانم ، راز دلم بگفتا تاب سخن نباشد در پيش تو زبان را گشتي چو آتش اي عشق، در قلب من فتادي کز شعله اش توانم آتش زنم جهان را در آسمان قلبم گشتي تو نور خورشيد بستي چو ديدگانت ، شب کردي آسمان را خورشيد چون بخوابد ، شايد دو صد ستاره آيد ولي نشايد روشن کند جهان را #منصور همیشه که نباید نوشت یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستم یک روز میآیی که من نه عقل دارم نه جنون شبزنده داری می کنی تا صبح زاری می کنی پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد زنگارها را شستهام دور از کدورتهای دور دور دلم دیوار نیست ، انکار من دشوار نیست زنده یاد دکتر افشین یدالهی شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد استاد حمیدی شیرازی پشت هیچستانم پشت هیچستان جایی است پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است که خبر می آرند، از گل وا شده ی دورترین بوته ی خاک روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی ست که صبح، به سر تپه ی معراج شقایق رفتند پشت هیچستان، چتر خواهش باز است تا نسیم عطشی در بن برگی بدود زنگ باران به صدا می آید آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من… سهراب سپهری شب پیرمردی ست پیپ سیاهی در دست وبلاگ شخصی شاعر: تو با قلب ویرانه ى من چه کردی؟! در ابریشم عادت آسوده بودم ننوشیده از جام چشم تو مستم مگر لایق تکیه دادن نبودم؟ مرا خسته کردی و خود خسته رفتی جهانِ من از گریه ات خیس باران شاعر : زنده یاد افشین یدالهی

سبد پر از رخت های چرک
خانه ی گردگیری نشده هم شعر است
شعری تلخ و ناتمام
از زنی که تمام شده است ...
# دنیا غلامی
وبلاگ شخصی شاعر:
www.bloodorange94.blogfa.com

از صبر لبریزم ولی چشم انتظارت نیستم
نه شک به چیزی نه یقین ، مست و خمارت نیستم
تو بیقراری می کنی ، من بیقرارت نیستم
گل میدهی ، نو می شوی ، من در بهارت نیستم
آیینهای رو به توام ، اما کنارت نیستم
اصلا منی در کار نیست ، امن ام حصارت نیستم

فریبنـده زاد و فـریبــا بمیــرد
شب مرگ، تنها نشیند به موجی
رود گوشـه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه،چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غـزل ها بمیـرد
گروهی بر آنند کاین مرغ شیـدا
کـجا عاشقـی کرد؟ آنـجا بمیـرد
شـب مرگ از بیـم، آنـجا شتابـد
که از مـرگ غافـل شـود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویـی به صـحرا بمیرد
چو روزی ز آغـوش دریا برآمـد
شبـی هم در آغـوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی، آغوش وا کن
که می خواهد این قوی، زیبا بمیرد


لمیده بر کاناپه ی ستاره ای شکل
روزنامه ای به دست دیگر
که در ستون گمشده هایش
عکسی قدیمی ست
از دختری با چادری سپید و گلبرگ های مشکی
که جای اسمش خالی ست
از همان روز
روزی که رفتی
دیگران کاسه ی داغ تر از آش شدند
و دختری که کاسه ی داغ آش را
به شوق دیدن لبخندی
تزیین می کرد
گم شد
بین کاغذهای کاهی
کوچه مان اتوبانی ست از دلتنگی
که هر روز غروب
میانه اش ایستاده ای و
برایم دست تکان می دهی !...
# دنیا غلامی
www.bloodorange94.blogfa.com

ببین عشق دیوانه ی من چه کردی
تو با حال پروانه ى من چه کردی؟!
خمار است میخانه ى من چه کردی؟!
تو با حسرت شانه ى من چه کردی؟!
سفر کرده! باخانه ى من چه کردی؟!
تو با سقف کاشانه ى من چه کردی؟
| Design By : Pars Skin |
