کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
دنگ... دنگ .... ساعت گیج زمان در شب عمر ،می زند پی در پی زنگ. زهر این فكر كه این دم گذراست می شود نقش به دیوار رگ هستی من. لحظه ام پر شده از لذت؟ یا به زنگار غمی آلوده است؟ لیك چون باید این دم گذرد، پس اگر می گریم ، گریه ام بی ثمر است. و اگر می خندم ،خنده ام بیهوده است. لحظه ها می گذرد، آنچه بگذشت ، نمی آید باز. قصه ای هست كه دیگر نتواند شد آغاز. مثل این است كه یك پرسش بی پاسخ بر لب سرد زمان ماسیده است. تند برمی خیزم تا به دیوار،همین لحظه كه در آن همه چیز رنگ لذت دارد ، آویزم، آنچه می ماند از این جهد به جای : خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم. و آنچه بر پیكر او می ماند : نقش انگشتانم. دنگ... فرصتی از كف رفت، قصه ای گشت تمام. لحظه باید پی لحظه گذرد تا كه جان گیرد در فكر دوام، این دوامی كه درون رگ من ریخته زهر، وا رهاینده از اندیشه ی من رشته ی حال وز رهی دور و دراز، داده پیوندم با فكر زوال پرده ای می گذرد، پرده ای می آید می رود نقش پی نقش دگر، رنگ می لغزد بر رنگ دگر ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ : دنگ...، دنگ ....دنگ شاعر:سهراب سپهری
خرابم ز مستی خرابم خدایا شرابم سراپا شرابم خدایا ره کعبه ازهربیابان که پرسم دهد خارصحرا جوابم خدایا به هرسینه ای سرنهم ناله خیزد غمم ، حسرتم ، التهابم خدایا ز دیدار من دیده آزرده گردد مگر چهره ی آفتابم خدایا من ازبی وفایان وفا چشم دارم به دنبال نقش سرابم خدایا مرا شاید از شعله ها آفریدی که سرتا به پا پیچ وتابم خدایا چنان در دل اشکها غرق گشتم که ازغم چو نقشی برآبم خدایا ز هر موج، ویران شود خانه من به دریای هستی ، حبابم خدایا دلم شکوه از ماه و پروین ندارد من از خویشتن در عذابم خدایا چو موجم ،سراسر خروشم الهی چو بادم سراپا شتابم خدایا ز رویای هستی بجز غم ندیدم همین بود تعبیر خوابم خدایا شاعر:بهادر یگانه در شعله نرقصيدي، پروانه چه مي داني؟ خنديدي و بگذشتي، پيمانه چه مي داني؟ اي غافل از آن جادو،افسانه چه مي داني؟ راهم مزن اي عابد، ميخانه چه مي داني؟ اي بت نپرستيده، بتخانه چه مي داني؟ مقصود يكي باشد، بيگانه چه مي داني؟ اما تو ز جان غافل، جانانه چه مي داني؟ تو ره به خدا بردن، مستانه چه مي داني؟ شاعر:هما میر افشار نه مرادم نه مریدم نه پیامم نه نویدم نه سلامم نه علیکم نه سیاهم نه سپیدم نه چنانم که تو گویی نه چنینم که تو خوانی نه آنگونه که گفتند و شنیدی نه سمائم نه زمینم نه به زنجیر کسی بسته و نه برده ی دینم نه سرابم، نه برای دل تنهایی تو جام شرابم نه گرفتار و اسیرم ، نه حقیرم نه فرستاده ی پیرم نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم نه جهنم نه بهشتم، نه چنین است سرشتم این سخن را من از امروز نگفتم ننوشتم بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم: "حقیقت" نه به رنگ است و نه بو نه به های است ونه هو نه به این است و نه او نه به جام است و سبو گر به این نقطه رسیدی ، به تو سر بسته و در پرده بگویم تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را: آنچه گفتند و سرودند تو آنی خود تو جان جهانی گر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی تو اسرار نهانی همه جا تو نه یک جای نه یک پای همه ای ، با همه ای، همهمه ای تو سکوتی تو خود باغ بهشتی ملکوتی تو به خود آمده از فلسفه ی چون و چرایی به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک خدایی نه که جزیی نه چون آب در اندام سبویی خود اویی به خود آی تا به در خانه ی متروکه ی هر عابد و زاهد ننشینی و به جز روشنی و شعشعه ی پرتوی خود هیچ نبینی و گل وصل بچینی.....! شاعر:فریدون حلمی "در بسیاری از وبلاگها این شعر اشتباها به مولانا منصوب شده است"
عاشق نشدي زاهد،ديوانه چه مي داني؟
لبريز مي غمها ، شد ساغر جان من
يك سلسله ديوانه ، افسون نگاه او
من مست مي عشقم،بس توبه كه بشكستم
عاشق شو و مستي كن،ترك همه هستي كن
تو سنگ سيه بوسي، من چشم سياهي را
دستار گروگان ده ، در پاي بتي جان ده
ضايع چه كني شب را، لب ذاكر و دل غافل

| Design By : Pars Skin |
