کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
من يقين دارم كه برگ ، كاين چنين خود را رها كردست در آغوش باد ، فارغ است از ياد مرگ ! آدمي هم مثل برگ ، مي تواند زيست بي تشويش مرگ ، گر ندارد همچو او آغوش مهر باد را ، مي تواند يافت، لطف «هر چه باداباد را » "فریدون مشیری" همه ميپرسند: من به اين جمله نميانديشم! اي سراپا همه خوبي، همه وقت ،همه جا جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب فريدون مشيري بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید در این خانه غریبند ، غریبانه بگردید یکی مرغ چمن بود ، که جفت دل من بود جهان لانه ی او نیست، پی لانه بگردید یکی ساقی مست است،پس پرده نشسته ست قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟ ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد به دامش نتوان یافت ، پی دانه بگردید نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست همین جاست ، همین جاست ، همه خانه بگردید نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست به غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردید سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تک در این جوش شراب است ، به خمخانه بگردید چه شیرین و چه خوشبوست،کجا خوابگه اوست ؟ پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید بر آن عشق بخندید که عشقش نپسندید در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید درین کنج غم آباد نشانش نتوان دید اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید کلید در امید اگر هست شمایید درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید رخ از سایه نهفته ست،به افسون که خفته ست ؟ به خوابش نتوان دید ، به افسانه بگردید تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید هوشنگ ابتهاج سراپا اگر زرد پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی ، لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم اگر خون دل بود ، ما خورده ایم اگر دل دلیل است ، آورده ایم اگر داغ شرط است ، ما برده ایم اگر دشنه ی دشمنان ، "گردنیم" ! اگر خنجر دوستان ، "گرده ایم" ! گواهی بخواهید ، اینک گواه : همین زخمهایی که نشمرده ایم ! دلی سربلند و سری سر به زیر از این دست عمری به سر برده ایم 

- « چيست در زمزمهي مبهم آب؟
چيست در همهمهي دلكش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد،
روي اين آبي آرام بلند،
كه ترا ميبرد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها؟
چيست در كوشش بيحاصل موج؟
چيست در خندهي جام؟
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري!؟»
- نه به ابر،نه به آب، نه به برگ
نه به اين آبي آرام بلند،
نه به اين خلوت خاموش كبوترها،
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نميانديشم.
من، مناجات درختان را، هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينهي كوه
صحبت چلچلهها را با صبح
نبض پايندهي هستي را در گندمزار
گردش رنگ و طراوت را در گونهي گل
همه را ميشنوم ، ميبينم
به تو ميانديشم
تك و تنها به تو ميانديشم.
من به هر حال كه باشم به تو ميانديشم.
تو بدان اين را، تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من، تنها تو بمان
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند.
اينك اين من كه به پاي تو درافتادم باز
ريسماني كن از آن موي دراز،
تو بگير، تو ببند! تو بخواه
پاسخ چلچلهها را، تو بگو
قصهي ابر هوا را، تو بخوان
تو بمان با من، تنها تو بمان
در رگ ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعهي جانم باقيست
آخرين جرعهي اين جام تهي را تو بنوش!
قیصر امین پور
| Design By : Pars Skin |
