کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

  

 

یک شاخه ی خشک ، زار و غمناک ، شکست
آهسته فروفتاد و بر خاک نشست
آن شاخه ی خشک ، عشق من بود که مرد
وان خاک ، دلم ... که طرفی از عشق نبست
افسوس که گشت زیر و رو خانه ی من
مرگ آمد و پر گشود در لانه ی من
من مردم و زنده هست افسانه ی عشق
تا زنده نگاهدارد افسانه ی من

شاعر : کارو

به‌ یاد دوست عزیزی که سالها گذشت و هیچوقت رفتنش باورم نشد.

همیشه این شعر ورد زباش بود.انگار که میدانست پایانش را .

شاید یک پایان خود خواسته یا یک حس الهام شده

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۰ساعت 10:12 توسط ******|

 

درد بی درمان شنیدی؟حال من یعنی همین!

بی تو بودن، درد دارد!می زند من را زمین

می زند بی تو مرا،این خاطراتت روز و شب

درد پیگیر من است، صعب العلاج یعنی همین!

 

فریدون‌مشیری

نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۰ساعت 0:55 توسط ******|

جملهء بی قراریَت از طلب قرار توست

طالب بی قرار شو تا که قرار آیدَت

مولانا

شرح :
به جای آن که از لحظه ای که در آن هستیم لذت ببریم، سعی می کنیم با عکس گرفتن، آن لحظه و خاطره را تصاحب کنیم.
می خواهیم همه چیز را به بهترین حالت آن حفظ کنیم.
.دوست داریم همیشه جوان بمانیم و سالم.
دوست داریم وسایلی که به ما مربوط است نو و سالم باقی بمانند .
 در همه اینها ما دنبال "ثبات" و "قرار" هستیم و از این بابت، متحمل رنج، ناآرامی، اضطراب و ناامنی می شویم.
. اگر جرأت داشته باشیم این قانون را بپذیریم که دنیا بی ثبات است و هیچ چیز پایدار نیست، به آرامش بزرگ و پایداری میرسیم.

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۰ساعت 14:17 توسط ******|

حرف های ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

و باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی....

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چه قدر زود دیر می شود

شاعر قیصر امین‌پور

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۰ساعت 2:33 توسط ******|

شب سردیست

و من با دل سرد

به خودم می‌گویم:

خبری نیست، بخواب!

باز هم خواب محبت دیدی

 

حمید مصدق

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۰ساعت 16:55 توسط ******|

سرزمین مادری، رویای اجدادی کجاست؟
مردم این شهر می‌پرسند آبادی کجاست؟

ما به گرد خویش می‌گردیم آه ای ساربان!
آرمان‌شهری که قولش را به ما دادی کجاست؟

ای رسولِ عقل! ما را بگذران از نیلِ شک!
گر تو موسی نیستی موسای این وادی کجاست؟

خنده‌های عیش ما جز خودفراموشی نبود!
این هم از مستی که فرمودی! بگو شادی کجاست؟

باد در فکر رهایی روی آرامش ندید!
راه بیرون رفتن از زندان آزادی کجاست؟

فاضل نظری

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۰ساعت 11:36 توسط ******|


آخرين مطالب
» کلید
» 
» آب و آتش
» پاییز
» بزن باران
» دلِ تنگ
» گرگ
» پاییز دلها
» هجر و‌ وصل
» مناجات
Design By : Pars Skin