کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

ز عشق و عاشقی نامی نمانده

زمانه پرده بر دلها کشانده

درخت عشق را دیگر ثمر نیست 

دگر از بلبل عاشق خبر نیست

نمی آید دگر آوای بلبل

تو گویی محو گشته زین جهان گل

نمی فهمد کسی معنای تب را

تب عشق و نوای مرغ شب را

نمیخواهد کسی گلهای عاشق

نمی داند کسی راز شقایق

 نمی آید صدای تیشه ی عشق

زمان تیشه زده بر ریشه ی عشق

نمی آرد صبا دیگر پیامی

 ز یار بی وفا حتی سلامی

شده مرداب دلها از جدایی

شده پاییز زرد آشنایی

#منصور

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۰ساعت 20:49 توسط ******|

اگربال وپر پروانه سوزد زآتش سوزان یار     

من چه گویم چونکه سوزد جانم ازهجران یار

 

 او بسوزد از وصال و من بسوزم از فراق

او بسوزد آشکارا ، من در غمِ  پنهانِ یار

 

منصور

نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۰ساعت 17:54 توسط ******|

بارالها…
از کوی تو بیرون نشود پای خیالم
نکند فرق به حالم
چه برانی،
چه بخوانی
چه به اوجم برسانی
چه به خاکم بکشانی
نه من آنم که برنجم
نه تو آنی که برانی
نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد…
نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی
 به غیر از تو نخواهم
چه بخواهی چه نخواهی
باز کن در که جز این خانه مرا, نیست پناهی

خواجه عبدالله انصاری

نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد ۱۴۰۰ساعت 13:20 توسط ******|

 

آدم های اینجا

هیچکدام شبیه تو نیستند ‏

دلتنگت که می‌شوم ‏

چشم هایم را می‌بندم ‏

باران را تجسّم می‌کنم ‏

تو زلال مهربانی ‏

مهربان زلالی ...


# دنیا غلامی

وبلاگ شخصی شاعر:
www.bloodorange94.blogfa.com

نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد ۱۴۰۰ساعت 1:16 توسط ******|

آسمان آبی تر
آب آبی تر
من در ایوانم، رعنا سر حوض
رخت می شوید رعنا
برگ ها می ریزد
مادرم صبحی می گفت :‌
موسم دلگیری است
من به او گفتم :

زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست
زن همسایه در پنجره اش تور می بافد می خواند
من ودا می خوانم گاهی نیز
طرح می ریزم سنگی، مرغی، ابری
آفتابی یک دست
سارها آمده اند
تازه لادن ها پیدا شده اند
من اناری را می کنم دانه به دل می گویم

خوب بود این مردم دانه های دل شان پیدا بود
می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم

مادرم می خندد رعنا هم …

سهراب سپهری

نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد ۱۴۰۰ساعت 0:53 توسط ******|

می‌خواهم و می‌خواستمت، تا نفسم بود

می‌سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود

 

عشق تو بسم بود، که این شعله ی بیدار

روشنگر شب‌های بلند قفسم بود

 

آن بخت گریزنده دمی‌ آمد و بگذشت

غم بود، که پیوسته نفس در نفسم بود

 

دست من و آغوش تو، هیهات، که یک عمر

تنها نفسی‌ با تو نشستن هوسم بود

 

بالله، که بجز یاد تو، گر هیچ کسم هست

حاشا، که بجز عشق تو، گر هیچ کسم بود

 

سیمای مسیحایی‌ اندوه تو، ای عشق

در غربت این مهلکه فریاد رسم بود

 

لب بسته و پر سوخته، از کوی تو رفتم

رفتم، به خدا گر هوسم بود، بسم بود

 

فریدون مشیری

نوشته شده در شنبه یکم خرداد ۱۴۰۰ساعت 22:16 توسط ******|


آخرين مطالب
» کلید
» 
» آب و آتش
» پاییز
» بزن باران
» دلِ تنگ
» گرگ
» پاییز دلها
» هجر و‌ وصل
» مناجات
Design By : Pars Skin