کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
نه مرادم نه مریدم نه پیامم نه نویدم نه سلامم نه علیکم نه سیاهم نه سپیدم نه چنانم که تو گویی نه چنینم که تو خوانی نه آنگونه که گفتند و شنیدی نه سمائم نه زمینم نه به زنجیر کسی بسته و نه برده ی دینم نه سرابم، نه برای دل تنهایی تو جام شرابم نه گرفتار و اسیرم ، نه حقیرم نه فرستاده ی پیرم نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم نه جهنم نه بهشتم، نه چنین است سرشتم این سخن را من از امروز نگفتم ننوشتم بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم: "حقیقت" نه به رنگ است و نه بو نه به های است ونه هو نه به این است و نه او نه به جام است و سبو گر به این نقطه رسیدی ، به تو سر بسته و در پرده بگویم تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را: آنچه گفتند و سرودند تو آنی خود تو جان جهانی گر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی تو اسرار نهانی همه جا تو نه یک جای نه یک پای همه ای ، با همه ای، همهمه ای تو سکوتی تو خود باغ بهشتی ملکوتی تو به خود آمده از فلسفه ی چون و چرایی به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک خدایی نه که جزیی نه چون آب در اندام سبویی خود اویی به خود آی تا به در خانه ی متروکه ی هر عابد و زاهد ننشینی و به جز روشنی و شعشعه ی پرتوی خود هیچ نبینی و گل وصل بچینی.....! شاعر:فریدون حلمی "در بسیاری از وبلاگها این شعر اشتباها به مولانا منصوب شده است"
| Design By : Pars Skin |
