کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم


شبی در گوشه ای تنها

شبی مهتابی وروشن که از غمها تهی بودم

تو را با تیشه ی اندیشه و شعرم تراشیدم

بتی عشق آفرین گشتی

تنت را در میان چشمه ي مهتاب ها شستم

گرفتی روشنی... ، تابنده گشتی...، دلنشین گشتی...

تو را با دست خود در معبد هستی خدا کردم

به معبد ها خدایی کن

خدایی کن که یکتایی

نشاندم در نگین دیدگانت برق صد الماس

به معبد ها ترا هرگز نباشد، نیست همتایی

دریغا روزگاری از غرور و خود ستاییها

دلت لبریز خواهد شد

و در پایت نخواهی دید کسی را که با سختی

تو را با تیشه ي اندیشه و شعرش تراشیده

تو را با دست خود در معبد هستی خدا کرده

فروغ زندگی را در دو چشم روشنت دیده

تو را کرده ستایشهانمی دانی اگر روزی ز خود خواهی به تنگ آید
 

دل یکتا پرست من

تو را با تیشه ي  سنگین قهرم افکنم بر خاک

که تا هر کس مرا بیند

بگوید او خدایش را به دست خویش بشکسته

و هر شب می نشیند بر سر بشکسته ي قهرش

که تا شاید سحر گاهی بنا سازد خدایش را

                                                                          شاعر:حسين منزوي
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 22:56 توسط ******|


آخرين مطالب
» کلید
» 
» آب و آتش
» پاییز
» بزن باران
» دلِ تنگ
» گرگ
» پاییز دلها
» هجر و‌ وصل
» مناجات
Design By : Pars Skin